|
حسرت
|
||
|
شعر |
این سرگذشت شهریست که علی رغم بی مهری های تاریخ همچنان به حیات خود ادامه می دهد.
سرگذشت انسان هایی که باید بیشتر شناخته می شدند اما....
تربت حیدریه شهری با تاریخی غرور
آفرین.
هرچند که روسیاه می خواست مرا
تاریخ، خودش گواه می خواست مرا
چندیست به بی مهریتان خو کردیم
کی مثل بقیه ما هیاهو کردیم
درد من از آن شیوع طاعون ها نیست
از دادن صد شهید ، از خون ها نیست
تک دختر شعری از خراسان شو کرد
تا جامی وفردوسی وخیام آورد
تا عاقبت اینکه...تا خراسان فهمید
یک بار فقط چو شهر تربت زایید
ما مفتخریم چونکه مردم داریم
همسایه خوب امام هشتم داریم
آن چیز که بود بین مان فاصله بود
آن چیز نبود بین مان حوصله بود
تا قوم مغول رسید، خنجردردست
او خون مرا مکید ، خنجردردست
چنگیز پرید در دل تاریخ و
از زاوه ی ما فقط چشید او میخ و...
از بیهق و توس تا دل نیشابور
کشتند وگرفتند شراب از انگور
تاریخ خودش گواه خواهد دادم
آن میخ خودش گواه خواهد دادم
آن قوم که قامتش نشد خم از ماست
این زاوه همین که سفت ومحکم از ماست
این شهر بزرگ هم درعرفان سربود
چون مرقد پاک قطب الدین حیدربود
هم اوست که قبل حافظ شیرازی
درغالب شیعه می کند طنازی
از مهنه شنیده اید آیا چیزی؟
ای وای چه داستان غم انگیزی
تو یاد ز بوسعید بوالخیرت نیست؟
هم اوست که مولوی زاو دریائیست
آن سوی دگر همین که کدکن از ماست
این شهر که بر صفحه تاریخ امضاست
گاهی با هم ونیز گاهی تنها
گهواره ی چون شفیعی کدکنها
این شهر که از گذشته ها پابرجاست
ما مفتخریم، چونکه عطار از ماست
این تربت ماست ، شهر ملا عباس
این مرد بزرگ ، این سرا پا احساس
این مرد که تاریخ فراموشش کرد
اما نتوانست که خاموشش کرد
گفتند که شخص شاه با ما لج بود
تندیس میان شهر سویش کج بود
این تربت ماست هم علمداری کرد
هم جوشش انقلاب را جاری کرد
هر سال که روز نه دی می آید
در شهر بساط جام ومی می آید
این شهر،همین که اولین بار گریست
می گفت تحمل ستم ما را نیست
هرجا که نگاه می کنم ،درتاریخ
احساس گناه می کنم، درتاریخ
این تربت ماست خون دلها خوردست
این شهر منست سنگ تیپا خوردست
یک روزوطن درغم آبادن بود
در آتش وخون شلمچه ومهران بود
منت نکنیم حصرآبادان را
از تربتمان گرفت صدها جان را
من تربتم وگلایه ها دارم حیف
از گفتن دردها ابا دارم حیف
کی ما وکجا دم ازغنیمت زده ایم
اما گاهی دم ازعدالت زده ایم
از راه غلط هماره بر باید گشت
بر گرده ی دشمنان تبر باید گشت
هرچند که تاریخ فراموشم کرد
اما نتوانست که خاموشم کرد
مهدی ذبیحی حصار
هی پشت سر هم" بد بیاری بد بیاری"
حالا که با دیوارها عکست عجین شد
یا عاشقی یا قاتلی یا یک فراری
تو لحظه ها را باختی با اینکه روزی
بودی خدای لحظه های اظطراری
با دردها با زخم های کهنه ات باز
خود را میان قلب ها جا می گذاری
.....
وقتی که می بازی خدای عشق خود را
تو با خدای دیگری کاری نداری
بی دین بی دین می شوی زندیق و کافر
هر روز کارت می شود هی بی قراری
از دست رفت این عمر کوتاهت کجایی
لعنت به این دوران صاحب اختیاری
من تازگیها به نتایج خوبی از دنیا رسیدم:
۱-مرگ و زندگی فرقی نداره.فقط این نگاه ماست که به این ها معنی میده.
۲-زندگی یک شوخی بزرگه.بزرگتر از چیزی که ما فکرشو میکنیم.به قول محمد رضا غلامی شاید که ما کوچکترین اتم های یک موجودیم(که شاید همون هم نباشیم).
۳-شاید ما نباشیم ولی فکر می کنیم که هستیم.همین شما که داری این پسترو میخونی :شما وجود نداری اماشرایط دست به دست هم داده تا حس کنی زنده ای.
۴-تاریخ ۲ بار تکرار میشه.یک بار جدی و خشن یک بار شوخی و احمقانه
خوشحالم که بعد از چند ماه بی حوصلگی به جمع دوستانم بر گشتم
به بهانه ی ....
بروی تاقچه هاشان که قابمان کردند
نوشته ها ی خطوط کتابمان کردند
به سختی قلل کوه بیستون بودیم
که قطره قطره گرفتندو آبمان کردند
که گفته است که در عشق دوستی زیباست؟!
رفیق های قدیمی خرابمان کردند
گلوله بود و مسلسل خشاب بود و خدا
وآتشی که برویش کبابمان کردند
کدامتان غم تلخند های ما را دید
بروی تاقچه هایی که قابمان کردند؟
گر شدیم آشنا نمی گردیم
بر آن شدم تا قدری از تک قطبی بودن اشعار در پست ها دوری کنم.
یک غزل نسبتا قدیمی در حوزه ی عاشقانه-طنز -و از این حرف ها.
حیف که در دنیای مجازی امکان دیده شدن ندارم وگرنه ..
من از شما هر حرکتی را دوست دارم
از کودکی هر خلوتی را دوست دارم
(در را برای بسته بودن آفریدند)*۱
این بسته های لعنتی را دوست دارم
... ایمیل خود را می دهی{ پیلیز } خانم:*۲
من دوستی های چتی را دوست دارم
تو نامه های ساده ام را دوست داری
من نامه های خط خطی را دوست دارم
تو شیر های جنگلی را دوست داری
من شیر های پاکتی را دوست دارم
.
.
در را برای باز کردن خلق کردند
این بمب های ساعتی را دوست دارم
حالا کمی بگذار راحت تر بگویم
از چشمتان هر منتی را دوست دارم
اینجا فقط چشمست دنبال من و تو
این مردمان پاپتی را دوست دارم
۱-از نمی دانم که ؟!
۲-please
سلام : خاطرتان هست آشنایی یمان ؟
تفنگ وسینه و فریاد همصدایی یمان ؟
وعالمی که به انگشت بهت می نگریست
شکوه همدلی و قصه ی رها یی مان
بهای خون من و تو : سلام آزادی .
و بعد: روشدن چهره ی ریایی مان ؟!
وانشقاق عظیم درون قوس و قزح
وایده های به تاراج روشنایی مان؟
تبربه دست توافتادوچشم بسته به من .
که برکنیم زبن نسل آریایی مان !!!
.... ز درد خطه ی سیوند ...آه هیچ نگو
مگر یکیست احادیث بی وفایی مان ؟؟
کنون که عالم و آدم بدند ! و ما خوبیم!!!!!!
مبارک است!از آن اهل بد !! جدایی مان!
بجای نان به (غلامی) طناب وعده دهید
که بهتر است از این کاسه ی گدایی مان
جپ یا راست ؟
...
نه
گاهی باید حقت را با دندان پس بگیری...
جپ و راست می شویم
بی انکه بدانیم
سرنوشت ملتی
با لغزش ما
چپ و راست می شود
به جپ
جپ
به راست
راست
وبه من
ترا هدیه دادند
...... ای آزادی
بر زخم های کهنه مان هم نمک زدید
چیزی نمانده بود .. خودم را کتک زدید
با تیغ هایتان که به تفتیش شهره اند
حتی درون جمجمه ها را ترک زدید
اینجا شعار عشق برایم فریب بود
با عشق های مرده به من هم کلک زدید
..
یک قسمت از جهنمتان را خریده اید
بر سیب های قرمز حوا که نک زدید
تنها نه اینکه حق کسی را نداده اید
بر زخم های کهنه مان هم نمک زدید
درود به همه ی دوستان
نه من تاب تبانی دارم و نه دوستان روشنم
کانون هنرمندان برای من تاریخ مصرف گذشته است.
من نمی دونم دیگه ..................................؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
اما از آنچه بگذریم :
آغاز بهار اینقدر گند نبود
این صفحه ای از فصل خداوند نبود
اسکندرو اعراب و مغول ها با هم
نا مردیشان بقدر سیوند نبود
|
|